در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست
یک روز آموزگار از دانشآموزانی
که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با
بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف
های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق میدانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که
شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند ، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر
دو زیستشناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان
وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت
زن و شوهر
پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به
طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیستشناس فریادزنان
فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجههای مرد جوان به گوش زن
رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.داستان به اینجا که رسید دانش آموزان
شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا
می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیی اش چه فریاد میزد؟ بچهها
حدس زدند
حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف
مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از
پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود" خوب دوست عزیز تو چه جوری عشقتو به معشوقه ات ابراز میکنی ...؟؟؟ فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همينطور که در کنار
استخر قدم مى زدند فرهاد
ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت. و اما خبر بد : . . . . حالا من کى مى تونم برم خونه مون ؟
به
کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... خدا فشار
خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی
که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمایش
ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ... و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به
بخش ارتوپدی رفتم چون : دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ... فهمیدم
که مشکل نزدیک بینی هم دارم: چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. زمانی
که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که
صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می
گوید نمی شنوم ...! خدای مهربان
برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و
من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در
کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم : هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم . هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم . و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. امیدوارم
خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: رنگین کمانی
به ازای هر طوفان ، لبخندی به
ازای هر اشک ، دوستی فداکار
به ازای هر مشکل ، نغمه ای شیرین
به ازای هر آه ، و اجابتی
نزدیک برای هر دعا .
جمله نهایی : عيب کار
اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد
باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه
بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم
نبايد باشم . زنده یاد احمد شالو دو پسر بچه ی 13 و 14
ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که یکی از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالی شان
نمی شود ، برای سر کیسه کردنشان و ابتدا به پسر بچه ی 13 ساله که خیلی هفت خط بود
گفت : من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می
کنم. پسر بچه ی 13 ساله ی
زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد ! مرد شرور از رو نرفت
و به سراغ پسر بچه ی 14 ساله رفت و گفت :تو چی پسرم ! آیا دوست داری توسط شیطان
تبدیل به یک گاومیش شوی یااینکه الآن به ابلیس یک سکه میدهی ؟ پسر بچه ی 14 ساله که
بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده دل بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی 50 سنتی
درآورد و آن را به شیطان داد ! مرد شرور اما پس از
گرفتن سکه ی 50 سنتی از پسرک ساده دل ، به سراغ پسرک 13 ساله رفت و خشمش را با یک
لگد و مشت که به او کوبید ، سر پسرک خالی کرد و بعد رفت . چند دقیقه بعد پسرک زبر
و زرنگ به سراغ پسر ساده دل آمد و وقتی دید او اشک می ریزد ، علت را پرسید که پسرک
گفت : با آن 50 سنت باید
برای مادر مریضم دارو می خریدم ، پسرک 13 ساله خندید و گفت : غصه نخور ، من سه تا
سکه ی 50 سنتی دارم که 2 تا را می دهم به تو . پسرک ساده دل گفت : تو که پول
نداشتی! پسرک زرنگ خندید و گفت : گاهی می شود جیب شیطان را هم زد ...
معلم یک کودکستان
به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر
کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید
، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه ها با کیسه های
پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب
زمینی بود. روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد
ازداوجشان را جشن گرفتند. "این بار اولت" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. "این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم
"این بار اولت بود"
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت : لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کرد و جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد : خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : " من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !" بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت : " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟ زن به سرعت گفت :" هــرگـــز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد. ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : " من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟" زن گفت :" الــبته کـه نـــه!" زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد. مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : " تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟" زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد : " من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد . غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..." الف : زن چهارم که بدن ماست : مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند. ب: زن سوم که دارایی های ماست : هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد. ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سرمزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست : غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است. روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي در آن سكونت داشتند. مردي شياد از ساده لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد و او را نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند . اما مرد شياد نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن گفت و نسبت به حقه هاي او هشدار داد . بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك باسواد و كداميك بي سواد هستند . در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود. شياد به معلم گفت: بنويس «مار» معلم نوشت: مار نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد. و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟ مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند. دوست من ! چقدر علامت سوالهای بالای سر دیگران رو نادیده گرفتیم و سعی کردیم با چارچوب فکری خودمون اونها رو مدیریت کنیم ؟! موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بستهاي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود . موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت : «كاش يك غذاي حسابي باشد. اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه حيوانات بدهد. او به هركسي كه ميرسيد، مي گفت: « توي مزرعه يك تله موش آوردهاند،صاحب مزرعه يك تله موش خريده است ...»مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد». ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سر داد و گفت: «آقاي موش من فقط ميتوانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب ميداني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود. موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديدهام يك گاوي توي تله موش بيفتد!» او اين را گفت و زير لب خندهاي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟ در نيمههاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود بلكه مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت. وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست. مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد ميكردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد . روزها ميگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاكسپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند . حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد.الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟ چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی دوست چهارم گفت: نه من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در.ضمن زندگی بدی هم نداره دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود.ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روب رو شد. قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم! خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد. آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم. قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی. خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد. بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد. آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم! نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین. . . .. . . .. . . . . . . . . . . . مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خير، اينجا است.» دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.»اسب و سگم هم تشنهاند نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نا اميد شد، چون خيلي تشنه بود،اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.مسافر گفت: روز به خيرمرد با سرش جواب داد. ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم.مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت:هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... چی شده دوست من؟داری سعی میکنی روی تابلوی بهشت رو بخونی؟اونجا نوشته ورود آدمهای نامرد و بی معرفت ممنوع.نگران نباش با تو نیستن ... زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم. زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام. 1۵سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند. وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود. کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم. زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟ زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه! ببینم دوست من ! تو با هیچ کدوم از اون شمعهایی که برات روشن شده مشکل نداری ؟! معلمي با جعبهاي در دست وارد كلاس شد و جعبه را روي ميز گذاشت. بدون هيچ كلمهاي، يك ظرف شيشهاي بزرگ و چند توپ پینگ پونگ ، مقداری سنگ ریزه ، یک ظرف شن ، یک لیوان آب و دو فنجان قهوه از داخل جعبه بیرون گذاشت . سپس شیشه ی بزرگ را به دانش آموزان نشان داد و از آنها پرسید : آیا این شیشه خالی است ؟ همه ی دانش آموزان تأیید کردند . معلم شروع به پر کردن شیشه ی بزرگ ، با توپ های پینگ پونگ کرد . بعد از اینکه شیشه از توپ پر شد ، رو به دانش آموزان کرد و پرسید : حالا آيا می توان گفت که اين ظرف پر است؟ همه شاگردان گفتند: بله. سپس معلم مقداري از سنگريزه ها را برداشت و آنها را به داخل شیشه بزرگ ريخت و ظرف شیشه ای را به آرامي تكان داد. سنگريزهها در بين فضاهای باز بين توپ های پینگ پونگ قرار گرفتند. اين كار را تكرار كرد تا ديگر سنگريزهاي جا نشود. دوباره از شاگردان پرسيد: آيا ظرف پر است؟ شاگردان با تعجب گفتند: بله. دوباره معلم ظرفي از شن راکه همراه داشت برداشت و محتویاتش راداخل ظرف شيشه اي ريخت . ماسهها همه ی جاهاي خالي را پر كردند. معلم يكبار ديگر پرسيد: آيا ظرف پر است؟ و شاگردان يكصدا گفتند: بله. و بعد از آن آب توی لیوان را در ظرف شیشه ای خالی کرد.آب هم فضای خالی شن ها را پر کرد . حالا دیگر ظرف واقعا پر بود . سپس پرسيد: ميدانيد مفهوم اين نمايش چيست؟ اين شيشه و محتويات آن نمايي از زندگي شماست.توپ های پینگ پونگ اولویتهای اصلی و مهم زندگی تان هستند .چیزهایی مثل : خودتان ، خدایتان و سلامتی تان . چيزهايي كه اگر همه چيزهاي ديگر نباشند ولي اينها باقي بمانند، باز زندگيتان پا برجا خواهد بود. سنگریزه ها اولویتهای مهم دیگر زندگی تان هستند که باید بعد از توپها مورد توجه قرار گیرند .چیزهایی مانند : خانواده تان ، فرزندانتان و دوستانتان . چیزهایی که باید وقت زیادی برای حفظ آنها صرف کنید . شن ها از دیگر مسائل مهم زندگی تان هستند .چیزهایی مانند : تحصیلات ، آینده شغلی تان ،خانه وماشین و همه داشته های مادی تان . و آب ، همه ی چیزهای بی ارزش دیگری هستند که ممکن است در زندگی تان وجود داشته باشد . همه ی دل مشغولی های کوچکی که ممکن است گاه و بی گاه به آن فکر کنید . اگر با این كارهاي كوچك خود را خسته كنيد، زندگي خود را با چیزهایی كه اهميت زيادي ندارند پر كنيد و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم نخواهيد داشت . اگر ظرف وجودی خود را ابتدا با سنگریزه ، یا حتی شن و یا خدای نکرده آب پر کنید ، مطمئن باشید که هرگز جایی برای توپ های پینگ پونگ نخواهید یافت . اول توپ های پینگ پونگ را در نظر داشته باشيد، چيزهايي كه واقعاً برايتان اهميت دارند. بعد از پایان توضیحات معلم یکی از دانش آموزان متفکرانه پرسید : پس منظور شما از آن دو فنجان قهوه چی بود ؟ معلم لبخندی زد و گفت : این دو فنجان قهوه برای این بود که بگوییم ، هر چقدر هم که سرمان شلوغ باشد و برای همه ی لحظه های زندگی مان برنامه داشته باشیم ، یادمان نرود که باز هم دو دقیقه وقت برای خوردن دو فنجان قهوه با یک دوست خوب را خواهیم داشت . دوست خوب من ! توپ های پینگ پونگِ تو ، كدومند؟ فراموششون که نکردی ؟! ... راستی ! قهوه تون سرد نشه ! زمان های گذشته،پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده ای قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند،خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه٬ بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهریست که نظم ندارد، حاکم این شهر مرد بی عرضه ای است . با این وجود هیچ کس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت. نزدیک غروب،مردی روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ رسید.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود آن را از وسط جاده بر داشت و در کناری قرار داد.ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.کیسه را باز کرد و در داخل آن سکه های طلا و یک یاد داشت پیدا کرد.پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: «هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد» يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود وقتي مرد همه مي گفتند به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل او حتما به بهشت مي رفت. استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. دختري كه بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد. هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند. ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده و كار و زندگي ما را به هم زده. در چشم هايشان نگاه مي كند... به درد و دلشان مي رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند... هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!! خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند)) در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد. پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند. فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟» جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد. نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد و لبخند مي زد.مأموران جلو رفتند و گفتند: « پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟» پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.» فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.» پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد. فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند. پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد ، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت: « چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.» مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد.
قطرههای بلورین اشک ،
صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیستشناسان
میدانند ببر
فقط به کسی حمله میکند که حرکتی انجام میدهد و یا فرار
میکند. پدر
من در آن لحظه وحشتناک، با فدا
کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانهترین و بیریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


![]()


هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخر به
فرهاد رساند و او را از آب بيرون کشيد.
وقتى دکتر آسايشگاه از اين اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد،
تصميم گرفت که او را از آسايشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من يک خبر خوب و يک خبر بد
برايت دارم. خبر خوب اين است که مى توانى از آسايشگاه بيرون بروى، زيرا با پريدن در
استخر و نجات دادن جان يک
بيمار ديگر، قابليت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن
به بحرانها نشان دادى و من به اين نتيجه رسيدم که اين عمل
تو نشانه وجود اراده و تصميم در توست.
اين که بيمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از
اين که ازاستخر بيرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه
وقتى که ما خبر شديم او
مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش
را دار نزد. من آويزونش کردم تا خشک بشه.....
.





![]()



![]()








![]()


معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند
. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی
های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین
خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه
احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود
حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :این درست شبیه
وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و
همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن
را همه جا همراه خود حمل می کنید .حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک
هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در
دل خود تحمل کنید ؟

![]()

آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با
هم نداشتند.
تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون) رو بفهمند.
سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟
شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه :. بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا
رفتیم،اونجا ...برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من
انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.
سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت .
همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :
بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت
و گفت:
وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و
با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.
سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:
![]()








![]()




در حقیقت همه ما چهار زن داریم ! 




![]()











![]()






![]()




سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرورو سربلندی ما
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين 



![]()


![]()




بــــــــــــــــــــهـــــــــــــــــــشـــــــــــــــــت
بــــهـــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــت








![]()





![]()











![]()



![]()










![]()


شمع اول گفت: "من «صلح و آرامش» هستم،
شمع دوم گفت: "من «ايمان» هستم. براي بيشتر آدم ها،
شمع سوم با ناراحتي گفت: "من «عشق» هستم
ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد. 




کودک با چشماني كه از اشك شوق مي درخشيد،


![]()


در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي خواهد
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده؟
از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت: 


((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا ست به تصادف به دوزخ افتادي...





![]()




![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



