تبليغاتX
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

 

روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي کرد

خدا گفت:چيزي از من بخواهيد, هر چه که باشد, شما را خواهم داد.

سهمتان را از هستي طلب کنيد که خدا بسيار بخشنده است

و هر که آمد, چيزي خواست؛ يکي بالي براي پريدن, ديگري پايي براي

دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست

و آن يکي چشماني تيز. يکي دربار را انتخاب کرد و يکي آسمان را

در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :خدايا, من چيز زيادي از

اين هستي نمي خواهم. نه

چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ, نه بالي و نه پايي, نه آسمان و نه دريا

تنها کمي از خودت, تنها کمي از خودت به من بدهو خدا کمي نور به او

دادنام او کرم شب تاب شد

خدا گفت:آن که نوري با خود دارد, بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي

باشد. تو حالا همان خورشيدي که

گاهي زير برگي کوچک پنهان ميشوي. و رو به ديگران گفت:کاش مي

دانستيد که اين کرم کوچک بهترين

را خواست, زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست

هزاران سال است که اوروي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي

نيست, چراغ کرم شب تاب روشن

است و کسي نمي داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به

کرمي کوچک بخشيده است

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط عاشق تنها  | 

 

زنده بودنم را جشن میگیرم 

با لمس انگشتان سرنوشت 

و بوسه های شیرین باد  

پوست می اندازم 

...

بزرگ شده ام  

...

آن روزها گذشت 

و من دیگر نمی خواهم از بهاری حرف بزنم که ابتدای ویرانی و درد بود 

و آغوشی که همیشه برای خستگی هایم تنگ بود 

آن روزها گذشت 

و عشق 

مثل یک ظرف استفراغ 

از کنار لثه های شهوانی منتظر ،  به پیشگاه خلسهء اتمام می رود  

دردهایم را عاشقانه در آغوش میکشم 

پیشانی سرد شکست هایم را آرام میبوسم 

پاهايم را بر سنگفرش خيابان ميكشم 

ديگر نميشود

نمی شود زير این آسمان تار 

دستهایم را در جيب هایت فرو بری 
 

و برایم آواز بخوانی

....

....

میخواهم رویای سیب ها را بخوابم

و دور شوم از هیاهوی این گورستان 

 
فوووووو

وووو 

ت 

.

شمعها را فوت میکنم 

.

.

نه سایه ها ماندنی ست

و نه شمع ها 

..

نووووووو 

ووو 

ش 

 

آخرین جرعه را مینوشم 

در سکوت تلخ ثانیه ها

خاطرات ترك خورده ات را چال ميكنم

بی زدن پلکی 

به یادهایت چشم دوخته ام 

به یاد تو 

که با سوزش مرگباری 

برای همیشه 

از شکاف سینه ام 

به یغما میرود  

......

....

... 

می خندم 

تلخ تر از همیشه 

بخاطر حقیقت

که می بینم اش

بهتر از   همیشه ! 

...

..

.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط عاشق تنها  | 

 

Clip Java Script Music Photo Gallery
Mpesarak.Co.Cc