تبليغاتX
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

 

جوان زيبايي كه هر روز ميرفت تا زيبايي خود را در

 يك درياچه تماشا كند . چنان شيفته خود مي شد

 كه روزي به درياچه افتاد و غرق شد

 و در مكاني كه آنجا به آب افتاده بود ،

گلي روييد كه " نارسيس ( نرگس ) "

 ناميدندش. هنگامي كه نرگس مرد ،

الهه هاي جنگل به كنار درياچه آمدند

كه از يك درياچه آب شيرين ، به كوزه اي از

 اشك هاي شور تبديل شده بود.

 الهه هاي جنگل از درياچه پرسيدند :

 (( چرا مي گريي ؟ ))

درياچه گفت : (( براي نرگس مي گريم . ))

 الهه ها گفتند :

« آه ، شگفت آور نيست كه براي نرگس مي گريي .... »

 و ادامه دادند : « هرچه بود ، با آن كه همه ما

 همواره در جنگل در پي او مي شتافتيم ،

 تنها تو فرصت داشتي از نزديكي زيبايي او را تماشا كني . »

درياچه پرسيد : « مگر نرگس زيبا بود ؟ »

 الهه ها شگفت زده پاسخ دادند :

« چه كسي ميتواند بهتر از تو اين حقيقت را بداند ؟

هر چه بود، هر روز در كنار تو مي نشست . »

درياچه لحظه اي ساكت ماند . سر انجام گفت :

« من براي نرگس مي گريم ، اما هرگز زيبايي او را

 درنيافته بودم . براي نرگس ميگريم ،

چون هر بار از فراز كناره ام به رويم

خم مي شد ، مي توانستم در اعماق ديدگانش ،

 بازتاب زيبايي خود را ببينم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط عاشق تنها  | 

 

Clip Java Script Music Photo Gallery
Mpesarak.Co.Cc