تبليغاتX
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

 

زمان های گذشته،پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده ای قرار داد

 

و برای این که عکس العمل مردم را ببیند،خودش را در جایی مخفی کرد.

 

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه٬ بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

 

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهریست که نظم ندارد،

 

حاکم این شهر مرد بی عرضه ای است .

 

با این وجود هیچ کس تخته سنگ را از وسط جاده بر نمی داشت.

 

نزدیک غروب،مردی روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود،

 

نزدیک سنگ رسید.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود

 

آن را از وسط جاده بر داشت و در کناری قرار داد.ناگهان کیسه ای را دید

 

که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود.کیسه را باز کرد

 

و در داخل آن سکه های طلا و یک یاد داشت پیدا کرد.پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

«هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد»

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط عاشق تنها  | 

 

Clip Java Script Music Photo Gallery
Mpesarak.Co.Cc