تبليغاتX
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بي سوادي در آن سكونت داشتند.

 مردي شياد از ساده لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد.

  برحسب اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد

و او را نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند .

 اما مرد شياد نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا

 از فريبكاري هاي شياد سخن گفت و نسبت به حقه هاي او هشدار داد .

 بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين شد كه فردا در ميدان

روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك

 باسواد و كداميك بي سواد هستند . در روز موعود همه مردم روستا

در ميدان ده گرد آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود.

شياد به معلم گفت: بنويس «مار»

معلم نوشت: مار

نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد.

و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟

       مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند

 اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا مي توانستند

او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند.

 

دوست من ! چقدر علامت سوالهای بالای سر  دیگران

 رو نادیده گرفتیم و  سعی کردیم با چارچوب فکری

خودمون اونها رو مدیریت کنیم ؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط عاشق تنها  | 

 

Clip Java Script Music Photo Gallery
Mpesarak.Co.Cc