



روزی پادشاهی از خیابانی گذر می کردساختمانی در حال بنا بود
و کارگری در حال کار آجرها را به سبکی به دست بنا می رساند
و آجر ها در دستان کارگر پرواز می کردندتا به دست بنا برسند
.شاه این منظره را دید روی کرد به پیشکار خود
و گفت حتم این کارگر دلش از جایی خوش است زنی مهربان دارد
زنی که او را دوست داردو می نوازد او را
و برای همین شاه خواست بداند راز این خوشی را
زنی را مامور این کار کردو آن زن به در خانه آن کارگر رفت و نشست
زن او را دعوت به خانه کردو زن مامور رفت و نشست
و سر صحبت را باز کردو گفت عجب زیبایی تو
عجب دلنوازی توو عجب کمالاتی داری
تو همسر کی هستی ؟و زن گفت همسر کارگری
زن مامور گفت نمی خواهی از این وضع نجات یابی
این زندگی برازنده تو نیستت و با این زیبایی زن کارگری هستی
حیف نیست و سوسه کرد زن راو گفت اگر بخواهی تو را همسر پادشاه خواهم کرد
و در نهایت قول زن را گرفت فردای آن روز شاه از آن محل گذر کرد
دید که کارگر آن کارگر دیروز نیست پریشان و درمانده نشان می دهد
آجر ها در دستان او دیگر پرواز نمی کنندو آجر ها به دست بنا نمی رسد
شاه رفت به سراغ آن کارگرو گفت دیروز خوب کار می کردی با شوق
و امروز افسرده ایی اتفاقی پیش امده است
.کارگر گفت همسری داشتم مهربان زمانی که به خانه می رفتم تر و خشکم می کرد
نوازش می کرداما دیشب چنین نبود
مرا تحویل نگرفت شاه گفت برویم به خانه ات تا تو را با همسرت آشتی دهم
و به اتفاق آن کارگر رفتندبه خانه زن را خواست
و گفت کار من این بود که بدانم راز آن خوشی را
و دانستم که حدسم درست بود.حدسم این بود
که زنی مهربان و رئوف در خانه این کارگر است و چنین بود
و من هم چنین زنی نمی خواهم
و از تو می خواهم باز هم چون گذشته همسرت را دوست بداری
و آن داستان را هم فراموش کن
.






توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به
نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و تحسینش
می کردند.و لی کسی نبود که سنگ های مرمر کف پوش را ببینه و لب به تحسین باز کنه.
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟این عادلانه نیست!من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و
مقاومت کردی؟"سنگ پاسخ داد:"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم
چیز بی نظیری بسازه.به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می
زدن رو به جون خریدم.و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
پس بیایید ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"


