تبليغاتX
در حسرت دیدار تو آواره ترینم - ...:::بهار:::...
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی

 را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:

من کور هستم لطفا کمک کنید 

 روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت

 فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت

 و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت

آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او

گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت

 و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

 مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست

 اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید،

 که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:

 چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

 و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

 مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

 ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهی

د خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد

باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط عاشق تنها  | 

 

Clip Java Script Music Photo Gallery
Mpesarak.Co.Cc