تبليغاتX
در حسرت دیدار تو آواره ترینم - ...::: زن زیبا :::...
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

       

روزی پادشاهی از خیابانی گذر می کردساختمانی در حال بنا بود

و کارگری در حال کار آجرها را به سبکی به دست بنا می رساند

و آجر ها در دستان کارگر پرواز می کردندتا به دست بنا برسند.

شاه این منظره را دید روی کرد به پیشکار خود

و گفت حتم این کارگر دلش از جایی خوش است زنی مهربان دارد

زنی که او را دوست داردو می نوازد او را

و برای همین شاه خواست بداند راز این خوشی را

زنی را مامور این کار کردو آن زن به در خانه آن کارگر رفت و نشست

زن او را دعوت به خانه کردو زن مامور رفت و نشست

و سر صحبت را باز کردو گفت عجب زیبایی تو

عجب دلنوازی توو عجب کمالاتی داری

تو همسر کی هستی ؟و زن گفت همسر کارگری

زن مامور گفت نمی خواهی از این وضع نجات یابی

این زندگی برازنده تو نیستت و با این زیبایی زن کارگری هستی

حیف نیست و سوسه کرد زن راو گفت اگر بخواهی تو را همسر پادشاه خواهم کرد

و در نهایت قول زن را گرفت فردای آن روز شاه از آن محل گذر کرد

دید که کارگر آن کارگر دیروز نیست پریشان و درمانده نشان می دهد

آجر ها در دستان او دیگر پرواز نمی کنندو آجر ها به دست بنا نمی رسد

شاه رفت به سراغ آن کارگرو گفت دیروز خوب کار می کردی با شوق

و امروز افسرده ایی اتفاقی پیش امده است.

کارگر گفت همسری داشتم مهربان زمانی که به خانه می رفتم تر و خشکم می کرد

نوازش می کرداما دیشب چنین نبود

مرا تحویل نگرفت شاه گفت برویم به خانه ات تا تو را با همسرت آشتی دهم

و به اتفاق آن کارگر رفتندبه خانه زن را خواست

و گفت کار من این بود که بدانم راز آن خوشی را

و دانستم که حدسم درست بود.حدسم این بود

که زنی مهربان و رئوف در خانه این کارگر است و چنین بود

و من هم چنین زنی نمی خواهم

و از تو می خواهم باز هم چون گذشته همسرت را دوست بداری

و آن داستان را هم فراموش کن.

 

 

      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط عاشق تنها  | 

 

Clip Java Script Music Photo Gallery
Mpesarak.Co.Cc