تبليغاتX
در حسرت دیدار تو آواره ترینم - ...:::خوشبختی:::...
در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست

 

در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت:

جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان.

تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به

هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.

پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار

 پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را

بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند

تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.

فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند،

از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»

جواب آنها « نه» بود، چون هيچ کس احساس خوشبختي نمي کرد.

نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند،

پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را

تماشا مي کرد و لبخند مي زد.مأموران جلو رفتند و گفتند:

« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»

پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»

فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»

پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند،

 پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.

فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.

پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد

، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:

« چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»

مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند:

 « قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط عاشق تنها  | 

 

Clip Java Script Music Photo Gallery
Mpesarak.Co.Cc